سکوت این خونه یه جورایی دل گرمم می کرد. به پشتی تکیه دادم و به دیوار سفید رو به روم خیره شدم. یه روزی دل منم مثل این دیوار پاک و سفید بود.
سالها
تمام این سالها
شاید منو از تمام اون احساسا دور می کردن. الآن همه چیزو اول مزه مزه می کردم. حتی تو بیانشون خسیس می شدم و یه تردیدی همیشه با من بود.
ممنون بودم از تمامی اتفاقها، با وجود همه ی سختی ای که واسم داشتن. این زبانِ خاص و این ادبیات مال من بودن.
خنده هامون، کلنجار رفتنا... کاش یاد می گرفتیم قدر همو بدونیم.
***
یه خشم عجیب تو نگاهش بود. شاید اگر تفنگ داشت تمام اونایی که در حقش نامردی کرده بودنو می کشت. اما واقعاً این وسط تقصیر از کی بود؟ اون؟ خانواده اش؟ خدا؟ چه دلیلی داشت؟ از همون اول چه دلیلی واسه این همه تفاوت فاحش وجود داشت؟ پس عدالت کجا می رفت؟
نگاهش، دستاش، کفشای کوچیکش و اون اعتراض که تمام وجودش رو در برگرفته، همه و همه من رو به فکر فرو می بره. توضیحش خیلی سخته و از توان لغوی من خارج.
روزا می گذرن. به چشمات خیره شدم. من همون دخترم. اما چی می شد که می رفتم؟ این دو گانگی واسم ثقیل بود.
وقتی تو نگاهش غرق شدم، بعد از سالها درد از اعماق وجودم جوشید و هر آنچه رو که پنهان کرده بودم به زبون آوردم. تنها اون تن بود که می تونست درکم کنه. هر دمی که از سیگار عمیقاً گرفته می شد من رو تخلیه می کرد؛ تو دودِ سیگارش غرق می شدم و رها.
چشمامو بستم... دستاش تو دستم بود... با هم می رفتیم... سکوت بین ما... بوسه ها... دستاتو وقتی منو محکم در آغوش می کشیدی دوست داشتم... ما با هم رفتیم.
تنها نگاه زجر کشیدش بود که می تونست دردمو بفهمه. وقتی می رفتم دستمو گرفت؛ نگاهش کردم، اشک می ریخت اما حتی بوسه ای رو هم از من دریغ کرد. دوستت دارم اما می دونستم که این محال بود. سالهایی که مال من بودن تنها به خاطر تعصبات از بین رفتن. تنها اون شب زیر برف بود که به خودم قول دادم دیگه برنگردم و حالا بعد از سالها باز تو اومده بودی، اما نگاه من این بار سرد و مرده بود.
شاید غرورت بود که فلجت می کرد. اما اون روز می رسید که تو هم نفس عمیقی می کشیدی و می گفتی کاش!
کلمات دارن تموم می شن. لحظه های آخر؛ چقدر گذاشتن این نقطه ی آخر سختِ! کلمات انگار به من این اطمینان رو می دادن که این پایان یه فصل دیگه بود.
عکسارو نگاه کردم. همه رو. ما به اینجا رسیدیم و من... من...
باز کلمات. تو بزرگ ترین امانت من بودی. این راه رو برای همیشه رفته بودم.
اشک هایی که واسه هم ذخیره کرده بودیم همه تبدیل به لبخند شدن.
دستهامو باز می کنم و یه نفس راحت می کشم.
من
و
شب
و
این اتاق
و
این روزا
...
این لحظه های آخر
و باز
نقطه سر خط
یه send
و همه چیز
تموم می شه
یه نفس به راحتی
این روزا مال ما بودن
مال قدم زدن ها و با هم بودن ها
نمی تونستم
تو و لحظه ها مال من بودین
ما با هم
کافه رفتیم
خندیدیم
تمام خیابونا مال ما بودن
تو همیشه هستی
اما لحظه ها می رفتن
...
پاراگراف ها
کلمات
نقطه ها
...
محدثه
دکتر
خیره شدم به نوشته ها
شاید همینجا باید تموم می کردم.
روزی می دانستم که تو پایان خوب داستان من بودی؛ اما امروز نبودمان پایانی را رقم می زند.
دفتر را ورق زدم. چشمانت دیگر نبودند، هیچ جایی نبودند تا من مسافر می شدم.
این سفر هم تمام شد... شاید خیلی وقت بود که تمام شده بود و من تنها می گشتم.
این بار من تنها کمر صاف می کردم و به راهم ادامه می دادم.
بعد از سالها، این بار، کوله بارم را از تمامی کوچه ها و اتاق ها و شب های گرم و وهاب و محمد و مجتبی بر می دارم و این بار نه با اندوه که با لبخندی بر لب می روم.
همه ی تجربه های من، ما تمام شدیم و من ، من شدم.
***
در چشم های...
در چشم های من آجر می چینند
دیوار خانه تو
هر روز بالاتر می رود
خداحافظ محبوب من!
تو را دوباره نخواهم دید
حالا که این شعر را می نویسم
کارگرها
آنجا مشغول کارند.
***
خواب
دیگر با صدای بلند نمی خندم
با صدای بلند حرف نمی زنم
دیگر گوش نمی دهم
به صدای باد
دریا
پرنده
پاواروتی
پاورچین پاورچین می آیم و
می روم
بی سروصدا زندگی می کنم
تو در من به خواب رفته ای!
رسول یونان
خیره شدم به بارون. لحظه ها پرواز می کنن. این بار یه حسی من رو از هر حرکتی باز می داشت. من اون دستارو داشتم، پس نگاهشون می کنم. هنوز دیر نشده بود. همه چیز بوی رفتن می داد؛ وقتی واقعا رفت دلم خیلی زود واسش تنگ شد. هنوزم بهش فکر می کنم. به اون شادی ها و خنده ها. اما انگار اینبار من هم می رفتم. می ذارم زمان تصمیم بگیره.
من به دنبال دستان تو بودم
به دنبال آرامشی که چشمها به من می دادن
گشتم و از سفر برگشتم
و
اینبار کول بارم آرامش است
نه غم
نه خاطرات بد
تنها آرامشی که مرا به جلو
و
به سمت سرنوشت می راند
من از سالها تمام می شدم.
***
باید...
باید خودم
باد را متقاعد کنم
که نوزد
باید خودم
حرمت کلبه ام را
به دریا گوشزد کنم
زمین
جای خطرناکی است
و کسی که
باید بیاید
همیشه دیر می آید.
رسول یونان
می دیدم و می آموختم که صبور باشم و سکوت کنم. خشم و بغض را در پس لبخندی زورکی می جویدم. چه باید می کردم تا اشک سرازیر نمی شد و مرا لو نمی داد.
سکوت این خانه
این تنهایی و حضور.
فنجانی چای
صدای گرم تو
امید من برای رفتن و رفتن و همیشه رفتن.
از تفسیرها می گریزم
چراها و باید ها و نبایدها را
خیالی نیست.
به چشمان تو می اندیشم که شاید همیشه امید من برای ادامه بودند.
سکوت
خیابان خیس، هوا سرد و بارونی، هیچ کس نیست. لعنت به این شانس. متنفرم از صدای بوق این ماشینها که اینجور بی تفاوت از کنارم رد می شن.
...
وقتی نگاهش کردم ته دلم خالی شد...این وقت شب تو خیابون چی کار می کرد؟
...
چراغ سبز
یعنی باز هم با هم بودیم؟ زمستون آینده.
...
یه بغض سنگین
هه... اینم رفت و نکرد شیشه ماشینو بده پایین
...
سکوتت رو دوست دارم
اونجایی که نگاهها بی کلام
با هم حرف می زنن
اون غم ته چشمات
مال من بودن
خسته بودم از این جمع دلم تنها سکوت تو رو می خواست
...
یه حس عجیب با منه، یه لحظه قلبم فشرده شد.
شاید اون لحظه هایی که باورم نمی شد تو راه بودن!
دلم می خواست با یکی حرف بزنم
اوه خدای من!!!
شاید منم داشتم سایه می شدم
تنها یه سایه
بعد از این همه وقت انتظار
چند بار جمله ها رو مرور کردم
انگار واقعیت داشتن
چرا باز این همه هیجان زده شدم؟
برف می باره
ما باز می دیدیم همو؟
امروز به گذر زمان فکر می کردم، چقدر همه چیز عوض شده بود.
بعد از رشدها و کودک ها و آسیب ها؛ بعد از زن و ترجمه ای تنها سکوت با من بود و هزاران سوال بی جواب.
نگاه می کنم به رگهای برجسته روی دست؛ این گذر همیشه با من بود، این مار خوش خط و خال.
24
25
26
ما متفاوت بودیم.
شاید کمی به میزان زیادی صادق تر.
***
مه غلیظ
جاده ی ترسناک
بهشت من و تو
با هم
لبخند میزنم به این حضور گرم و آرامش بخش
ما
من و تو
از کودکیمون فراتر می رفتیم
و تو
خوب مهربان منی
همون دوست و عشق همیشگی
همون دوست دوچرخه سواری و
شبهای گرم تابستون
دوست تهران و پارکها و علامه
کافه ها و پیاده روی ها
دوست تجربه های خاص و زیبا
همراه همیشگی من
همون که خیلی زیاد با هم حرف زدیم
خندیدیم
رنجیدیم
بحث کردیم
تا به اینجا رسیدیم
تو خوب منی
دوست پاییزی من
***
محدثه
ما هم تجربه ای متفاوت هستیم با هم
درک می کنیم تفاوتها رو
و می گذریم از ناپسندها
زیرا می دانیم یکسان نبودن ها را
ورق ها بهانه ای بیش نیستند
کلمات تنها وسیله اند
ما بی کلام درک می کنیم
مگر چقدر طول می کشید تا این درد تمام شود؟
لحظه ها ماهی می شدند
عزیزم
این تنها فرصت ما بود تا تو چشمای هم نگاه کنیم.
افکار و درد ها
می خوانم و می گذرم
از خویشتن خویش فراتر می روم
نفس عمیق
من تازه می شدم
باز بوی سفر
تو
تو قلب من بودی
من یاد می گرفتم لبخند بزنم
سالهای بی تو بودن
به من آموختند که تنها بخندم
سالهایی که من بودم و
شمع
و
شعر
و
شجریان
سالهای عهد ما
سالی که تنها چشمان تو در یاد من خانه کردند.
آروم می شدم
انقدر آروم که از خودم می پرسیدم
این من بودم؟
می خوندم
هنوز هم می خونم
از چشمات و سکوتت
باشه
...
باد می وزید
زمستون
کلمات سر یاری ندارند
گم کرده ام
به حرفش فکر کردم. راست می گفت.
وقتی یاد گرفتم واقعا بخندم و بیخیال شم
واقعا می بینم
و راحتم.
و دوست دارم
اونجور که هستی
چقدر مهمه که گذشته چی بود؟
وقتی که الان هستی و هستم و شادیم
پس بیخیال
***
چای گرم
آغوش آرام تو
تماس دستها
بوسه ای بر گونه
تمام یخ های دنیا آب شدند
و
در گرمای وجودت
تبخیر
***
دود سیگار
سکوت
اشک های پنهانی
سکوت شبانه ی این خونه
نفس های آرام و یکنواخت
پوچی این زندگی
...
پریده رنگ
چمدانی پر از خالی
با من حرف بزن
حرفهایی دارم
که هیچ گاه بر زبان نیامدند
...
***
وقتی به تو فکر می کردم
به الان
تنها می دونستم که عاشقتم
دیگه نمی خواستم بدونم که تو چقدر دوستم داری
یا حتا اینکه اصلا دلت برام تنگ می شه یا نه!
***
عزیزم
با همون آرامشی که اومدم
باقی بودنمون رو زندگی می کنم
و اونجایی که باید با همون آرامش می رم
نظرات ()