نویسنده :
شیرین - ساعت ۱:٤۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
یه حس عجیب با منه، یه لحظه قلبم فشرده شد.
شاید اون لحظه هایی که باورم نمی شد تو راه بودن!
دلم می خواست با یکی حرف بزنم
اوه خدای من!!!
شاید منم داشتم سایه می شدم
تنها یه سایه
بعد از این همه وقت انتظار
چند بار جمله ها رو مرور کردم
انگار واقعیت داشتن
چرا باز این همه هیجان زده شدم؟
برف می باره
ما باز می دیدیم همو؟
نویسنده :
شیرین - ساعت ٢:۳۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
امروز به گذر زمان فکر می کردم، چقدر همه چیز عوض شده بود.
بعد از رشدها و کودک ها و آسیب ها؛ بعد از زن و ترجمه ای تنها سکوت با من بود و هزاران سوال بی جواب.
نگاه می کنم به رگهای برجسته روی دست؛ این گذر همیشه با من بود، این مار خوش خط و خال.
24
25
26
ما متفاوت بودیم.
شاید کمی به میزان زیادی صادق تر.
***
مه غلیظ
جاده ی ترسناک
بهشت من و تو
با هم
لبخند میزنم به این حضور گرم و آرامش بخش
ما
من و تو
از کودکیمون فراتر می رفتیم
و تو
خوب مهربان منی
همون دوست و عشق همیشگی
همون دوست دوچرخه سواری و
شبهای گرم تابستون
دوست تهران و پارکها و علامه
کافه ها و پیاده روی ها
دوست تجربه های خاص و زیبا
همراه همیشگی من
همون که خیلی زیاد با هم حرف زدیم
خندیدیم
رنجیدیم
بحث کردیم
تا به اینجا رسیدیم
تو خوب منی
دوست پاییزی من
***
محدثه
ما هم تجربه ای متفاوت هستیم با هم
درک می کنیم تفاوتها رو
و می گذریم از ناپسندها
زیرا می دانیم یکسان نبودن ها را
ورق ها بهانه ای بیش نیستند
کلمات تنها وسیله اند
ما بی کلام درک می کنیم
نویسنده :
شیرین - ساعت ۳:٠۳ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
مگر چقدر طول می کشید تا این درد تمام شود؟
لحظه ها ماهی می شدند
عزیزم
این تنها فرصت ما بود تا تو چشمای هم نگاه کنیم.
افکار و درد ها
می خوانم و می گذرم
از خویشتن خویش فراتر می روم
نفس عمیق
من تازه می شدم
باز بوی سفر
تو
تو قلب من بودی
من یاد می گرفتم لبخند بزنم
سالهای بی تو بودن
به من آموختند که تنها بخندم
سالهایی که من بودم و
شمع
و
شعر
و
شجریان
سالهای عهد ما
سالی که تنها چشمان تو در یاد من خانه کردند.
آروم می شدم
انقدر آروم که از خودم می پرسیدم
این من بودم؟
می خوندم
هنوز هم می خونم
از چشمات و سکوتت
باشه
...
باد می وزید
زمستون
کلمات سر یاری ندارند
گم کرده ام
نویسنده :
شیرین - ساعت ٢:٤٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
به حرفش فکر کردم. راست می گفت.
وقتی یاد گرفتم واقعا بخندم و بیخیال شم
واقعا می بینم
و راحتم.
و دوست دارم
اونجور که هستی
چقدر مهمه که گذشته چی بود؟
وقتی که الان هستی و هستم و شادیم
پس بیخیال
***
چای گرم
آغوش آرام تو
تماس دستها
بوسه ای بر گونه
تمام یخ های دنیا آب شدند
و
در گرمای وجودت
تبخیر
***
دود سیگار
سکوت
اشک های پنهانی
سکوت شبانه ی این خونه
نفس های آرام و یکنواخت
پوچی این زندگی
...
پریده رنگ
چمدانی پر از خالی
با من حرف بزن
حرفهایی دارم
که هیچ گاه بر زبان نیامدند
...
***
وقتی به تو فکر می کردم
به الان
تنها می دونستم که عاشقتم
دیگه نمی خواستم بدونم که تو چقدر دوستم داری
یا حتا اینکه اصلا دلت برام تنگ می شه یا نه!
***
عزیزم
با همون آرامشی که اومدم
باقی بودنمون رو زندگی می کنم
و اونجایی که باید با همون آرامش می رم
نویسنده :
شیرین - ساعت ٢:٥٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤
صدای قلبم
خیلی دور
دستام خالی و سرد
در فضای تاریک اتاق
نگاه کن
" آیا من به اندازه ی تمام ناگفته هایمان نگفته ام؟"
آیا من به اندازه ی تمام سکوت هایمان سکوت نکرده ام؟
شب من
زیباترین ملودی را بنواز
که من امشب
لبریزم از
آنچه که بر زبان نیاوردم
لبخند می زنم
به سردی و زیبایی این شب
باران
من
و
پاییز
...
ملودی زیبای من
...
شایدها
نبودن ها و رفتن ها
گل من
پاییز امسال خیلی سرده
من روتو نپوشوندم
تا دلگیر نشی
شاید اصلا
تو مال من نبودی
و باید می ذاشتم همون جا که بودی می موندی
نویسنده :
شیرین - ساعت ۳:٥۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
وقتی رسیدم اونجا یه آرامشی ریخت تو تمام وجودم
کوله بارم رو زمین گذاشتم
واقعا نمی خواستم حرف بزنم
می خواستم بشنوم
گوشم رو می دم به حرفا
وقتی حرف می زد
خودم رو وسط دایره ای می دیدم
دایره ای پر از کلمات
چی گفت
چی گفتم
چی گفتیم
...
اونجا نشستم
از تمام اون دیوارها آرامش می بارید
من من بودم
تو هم تو
تنها چیزی که می دونستم این بود که باید دکمه
delete
رو فشار می دادم
و از نو
شروع می کردم
وگرنه
همین جا نقطه پایان بود
و هیچ چیز فایده نداشت.
وقتی به روزها و لحظه های خوبمون فکر می کردم
می دیدم همه اونها
واقعا ارزش داشتن که بخوایم به خاطرشون
به هم یه لبخند واقعی و عمیق بزنیم.
سرم رو تکیه دادم به دیوار
موزیک
شربت
محدثه
آرومم
خیلی آروم
و با همین آرامش شادم
و عاری از هر ناراحتی و غمی
هر چه پیش آید خوش آید
می دونم که این لحظه و امسال مال ماست
زیبا شروع کردیم تا آخر هم زیبا خواهد بود

نویسنده :
شیرین - ساعت ۱:۳٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
1
2
3
4
5
یه فصل دیگه هم تموم شد
و
یه فصل دیگه شروع می شه.
هوا سرده.
امشب با هم یه لبخند به آغاز سالمون می زنیم.
پارسال سال ما بود
امسال هم سال ماست
باورم به یه شروع تازه و زیباست
عاشق این بارونم
که روحم رو می شست
و
من رو تازه می کرد.
مهم نیست که من الان کجا وایستادم
مهم اینکه
این لحظه با تمام خوبیها و بدیهاش واسه من زیباست
و
یه شروع تازه ست.
24 و 25
زیباترین سالهام بودن
و
می دونم که 26
از اونهام زیباتر می شه.
نویسنده :
شیرین - ساعت ٩:٠٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱٢:٢٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
مملوم از حرفهایی که در نطفه خفه شدند،
مملوم از سکوتهایی که پس هر جدال مردند،
مملوم از دوستت دارم هایی که در نگاهم مردند.
سرشارم از روزهایی که می گذرند
روزهایی که گذشتند.
خاطرات غمگین مال رودخونه، می دمش به رودخونه تا با خودش ببره.
خاطرات خوب اما مال خودم.
من همون دختری می شم که یه روز عاشقانه تو چشمات نگاه کرد
همون که یه شب گرم باز به شهر تو سفر کرد
و تو اون کافه
احساس کرد که
نه
تو رو واقعا یه جور دیگه دوست داره.
من خاطرات خوبتو
نگاههاتو
مهربونیهاتو
دستای گرمتو
با خودم می برم.
خاطرات غمگین مال رودخونه.
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱٢:۳٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
تنها سکوت کردم
آروم شدم
و
گذاشتم
نوازش اون دستها
و گرمی اون چشمها
من رو خواب کنن.
← صفحه بعد